تبليغاتX
به نام تو

به نام تو

که اگر نامی برایت پیدا کنم پیدایت نمی کنم که اگر پیدایت کنم نامی برایت پیدا نمی کنم
اسباب کشی
ما از این خانه رفته ایم. خانه ما کمی به آسمان نزدیکتر شده است. اسمش که اینجوری می گوید. هنوز با در و همسایه آشنا نیستیم. نمیدانیم. می شود آنجا ماند یا از آنجا هم باید رخت سفر بست و کوچ کرد به کوچه ای دیگر. در هر حال اگر خواستید احوالی بپرسید و نامه ای بنویسید. این آدرس تازه ماست.

http://besamtexoda.blogsky.com/

منتظر قدم و قلم شماییم. قدمتان روی سیاهی چشم ما و قلم هاتان روی سپیدی صفحه دل خدا.

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت13:48توسط بنده تو |
گاهی دلم بی قرار تو می شود؛
مهربان

گاهی از همه دنیا کم می آورم؛ گاهی از همه می برم؛ گاهی دیگر هیچ کس و هیچ جا به روی دلتنگی ام  چشم باز نمی کند؛ گاهی همه ی سیاه  بی شکست شب، تمام  رفتن را به ابهام میکشد؛ گاهی تمام قیرگون سیاه کشیده پوست شب همه احساس را زمین گیر می کند؛ گاهی می شود که دستم به هیچ کس نمی رسد؛ گاهی حس می کنم دیگر قدم هایم به هیچ جاده ای نمی رسد؛ گاهی حس می کنم چقدر بی کس ام؛ گاهی دلم بی قرار تو می شود؛ دلم هوای نگاه روشن سپیده صبح را می کند؛ گاهی که دلم هوای تو به سرش می زند، خوشه های آسمان باردار هزار هزار ستاره کویری می شود؛  زمین لبریز از هزار هزار  احساس سبز می شود؛  باران پر از بهار می شود ؛  آفتاب می دود در هزار هزار روزنه نور؛ جویبار پر می شود از شور و شوق عبور؛ هزار هزار آرزو می رقصد چون غبار در شعاع نور؛ وقتی دلم هوس ماه تمام  تو را می کند، چشمانم پر می شود از هزار هزار چشمه آب های گرم و شور؛

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت23:53توسط بنده تو |
حالا که هستی بیشتر از همیشه دل تنگی می کنم تو را
مهربان

نمی دانی چقدر خسته خواب های هزار روز شب نخفته ام. نمی دانی حالا که هستی چقدر می خواهم چشم بر هم بگذارم. چشمانم گرم خواب است.  چشمانم گرم چشمه های جوشان بیداری لایزال توست. نمی دانی چقدر دل تنگ نگاه مهربان تو ام؛ وقتی چشمه های جوشان امواج سکوت در هوای مه آلود عشق جزیره تنهایی مرا در بر می گیرد و تنگ تنگ در آغوش خویش می فشارد. نمی دانی حالا که هستی بیشتر از همیشه دل تنگی می کنم تو را. وقتی این قدر نزدیکی نمی دانی چقدر بغض بیخ گلویم بی صدا می نشیند. می دانی چقدر واژه واژه دوستت دارم دلش می خواهد تو را ببوسد و رویش نمی شود. می ماند پشت در دلواپسی که بکوبد کوبه در را یا نه!. نمی دانی چقدر خسته خواب های هزار روز شب نخفته ام. نمی دانی ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت22:47توسط بنده تو |
تو هم غزل خوان عاشقانه های درد و زخم های بی کرانه ای!
مهربان

می بینی! چشمه های اجابت جوشیدن گرفته است. می بینی می شود آنقدر ایستاد تا سکوت از پا در آید. نیامدن هم تاب نیامدن نداشت. آنقدر که اشک هایم چشمه های اجابت را پر آب کرد. می بینی! مهربان می شود تو را به دست آورد. می شود تو را نرم کرد. می شود تو را رام دعا های عاشقانه کرد. می بینی! تو هم ردی از مهربانی در همه راه ها به جا گذاشته ای. می بینی می شود تو را میهمان نگاه های خسته نخفته شب زنده دار کرد. می بینی می شود تو را اجابت کرد. می بینی تو هم اجابت همه  خواسته های در به در  گشته ای.  تو هم پابند چشم براهی پاهای پا برهنه  و خسته ای! می بینی مهربان! تو  هم غزل خوان عاشقانه های درد و زخم های بی کرانه ای! می بینی مهربان!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت22:19توسط بنده تو |
خدا انعکاس صدای تو!
مهربان

به خودم می گویم ، هیچ می دانی، احساست را به سمت ناخودآگاه کوک کرده ای؟ می گویم، جانم  هیچ می دانی  زاویه ایستادنت تاب دارد. هیچ می دانی نگاهت شکسته است. هیچ می دانی، هر چه به سمت تو می اید دچار انکسار می شود! می گویم مهربان ذکام شده ای که بوی خوش علفزار را نمی شنوی؟ می گویم به سمت باران چرا نمی ایستی؟ به سمت احساس یکرنگی. به سوی برکه های نیلوفر! می گویم، هیچ می دانی ، تو انعکاس احساس های خویشی؟ هیچ می دانی بازتاب نگاه خداوند می شود باران. بهار. آسمان. آفتاب! هیچ می دانی تو انعکاس احساس خداوندی! خدا انعکاس صدای تو!

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت17:49توسط بنده تو |
در هر قطره بارانت توفانی از هزار حادثه سهمگین نهفته است
مهربان

می ترسم از  مهربانی ات. که در هر قطره بارانت توفانی از هزار حادثه سهمگین نهفته است. می ترسم از شکوه ابرهای پر از لطافت سپید. که زیر سکوت آرام آن آتشفشانی از هزار آذرخش نشسته است. می ترسم از تبسم مهربان تو. که در نرمش نوازشش هزار تازیانه زخم را پنهان کرده است. می ترسم از تو که وقتی می خوانی ام نمی دانم به اغوش گشوده ات خوانده ای یا به پتک های سنگین و کوره های گداخته ات. می ترسم از لحظه های مهربان  هماغوشی آب و خاک. نمی دانم کلبه ای ساخته ای برای زندگی ام یا خشتی برای آخرین دیدار من از  زندگی فراهم کرده ای. می ترسم از تو مهربان. نه از خشم تو. نه از قهر و تازیانه های سهمگین تو. از باران های مهربان تو. از بهار خنده های تو . از شکوه رنگارنگ برگریزان خزان تو. می ترسم از تو. از مهربانی ات.

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت0:11توسط بنده تو |
رویاهای زخمی من لبریز از دوستی های ناتمام من
مهربان

دیگر چیزی نمی خواهم. به جز یک جای خلوت که بتوانم آرام سرم را بر زمین بگذارم و یک دل سیر بخوابم. دیگر چیزی نمی خواهم. کسی را. فقط می خواهم جایی بروم خالی. جایی بروم خلوت. جایی که دیگر به کسی نگویم ببخشید می شود اینجا نشست. جایی که بتوانم بی نگاه کسی بنشینم در خودم.  جایی که بشود بی حرف پایم را جلوی خودم دراز کنم. جایی که خجالت نکشم از این که هستم. جایی که نخواهم کسی باشم غیر از این که هستم. دلم می خواهد همین طور ژولیده باشم. بی آئینه. بی نگاه. بی حرف.  سیم های خاردار ند که می ایستند برابر هر روی باز که نمی شود. نشد. نباید می شد. بی بهانه برای دیر آمدن به خواب تو.  دلم نمی خواهد بگویم چرا رویاهایم این قدر پریشان و پاره پاره و زخمی است.  دیگر نمی خواهم  به کسی بگویم رویاهای زخمی من لبریز از دوستی های ناتمام من است و راه های نرفته ام و دعاهای بی جواب من. 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت22:47توسط بنده تو |
گاهی چقدر خوب بودن ساده است

چقدر ساده می شود لبخند را بر لب ها کاشت ... گاهی چقدر خوب بودن ساده است... چقدر سادگی ساده است... اما دیری است که ما انسان ها سادگی را پیچیده معنا می کنیم؛ خوبی را تلخ، محبت کردن را با مشت های گره کرده تفسیر می کنیم،  زیستن را با مرگ، باورمان پژمرده است. به سادگی و بی بهانه نمی توان خندید... بی بهانه نمی توان دوست داشت... برای خندیدن و دوست داشتن نیاز به فلسفه های ژرف داریم... بودن امان را باور نمی کنیم مگر با برهانی دور و دراز... کسی رو در رو با کسی روبرو نمی شود... حضور آدم ها خالی است از هر حس زنده ای... دیگر کسی ساده دوست ندارد... محبت کردن هزار هزار دلیل می خواهد... هزار هزار اما می ایستد مقابل تبسم سحر... اما تو بی اعتنا به فلسفه های ژرف و باورهای دور و برهان های پر پیچ و خم... به سادگی می بخشی... به سادگی می پذیری... بی دلیل هستی... بی اما و اگر لبخندت را  در باغچه زندگی ما می کاری...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت1:11توسط بنده تو |
می شنوی چشمانم را؟
مهربان

دوست دارم گوشی را بردارم و یک شماره را بگیرم و تو آن طرف باشی و گوشی را برداری. من بگویم سلام مهربان. تو بگویی سلام. من بگویم کجایی مرد؟ تو مثل همیشه بخندی و به رویم نیاوری که من تو را خوب صدا نمی کنم. من بگویم مگر نمی بینی دلم برایت تنگ شده است ! بی تو کم می آورم خودم را. بگویم دنیا یک مرد کم دارد. که بیاید و مشق های مردم را خط بزند. مردیم از بس کسی مشق هایمان را ندید. از بس کسی به ما سر نزد. از بس نیستی. دلم میخواهد باز هم بگویم کجایی مرد؟ اما ابن بار جلوی احساسم را می گیرم. می گویم دلم برایت تنگ شده است. دوستت دارم. می گویم باور کن کسی جای تو را نمی گیرد. تو در هیچ فلسفه ای نمی گنجی. کسی نمی تواند تو را در هیچ افقی بگذارد. نمی دانی چقدر دوست دارم این لحظه ها را که من مدام ردپای دلتنگی هایم را دنبال می کنم و تو بردبارانه تماشا می کنی. من نفس های شماره دارم را به نخ می کشم. و کمی آرام می گیرم و می گویم خوبی مهربان؟ آن بالاها چه خبر؟ حال همه خوب است؟ آتشفشان آرام است؟ آسمان آبی است؟ کوه ها استوارند؟ بادها دست از بی تابی کشیده اند؟ توفان هاو تندبادها رام شده اند؟ فرشته ها خوبند؟ یا هنوز هم آدم را انکار می کنند؟ راستی این پری ناپیدا هنوز کارش کشیدن نقشه است و به دنبال راهی برای به زانو در آوردن آدم است؟ بگذریم مهربان خودت خوبی؟ خسته که نیستی؟ پشیمان که نیستی از افرینش آدم. راستی می ارزید این همه بالا و پایین کردن آسمان؟می بینی مهربان دارم گریه می کنم. همیشه همین طور است. وقتی می ایستم در تیر رس تو اشکم بهانه می گیرد و چشمانم را در آغوش گرمش می فشارد. می بینی مثل بچه ها مدام خودم را مچاله می کنم تا تو لرزش صدایم را نشنوی و نگاه پریشانم را نشماری. راستی نامه ها به دستت می رسد؟چطورند؟ خوبند؟ هذیان می نویسم نه؟ می دانی وقتی نامه می نویسم حواسم بیشتر جمع است. اما وقتی با تو حرف می زنم دست و پایم را گم می کنم. و مدام می زنم به جاده های خاکی. اما حرف زدن طعم دیگری دارد. شنیدن لحن تو به زندگی من نبض می دهد. مرا پر می کند از حس زندگی. هر چند می دانم هر کجا که ایستاده باشم آن سوی آن تویی که ایستاده ای. نمی دانی که چقدر دلم تنگ شده است که بنشینم روبرویت و تماشایت کنم. هستی هنوز؟ می شنوی چشمانم را؟ دوستت دارم مهربان. دلم برایت تنگ شده است. پریشان است حس هایم. احساسم دست پاچه است. صدایم بریده بریده مضمون تو را کوک می کند. هنوز هستی مهربان؟هنوز می شنوی بال بال زدن ضربان قلبم را. نمی دانی چقدر دلم  یک تکه از آسمان را هوس کرده است! 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت0:59توسط بنده تو |
تو بوی ریحان می دهی
باید به عقب برگشت. به کودکی جاده های خاکی. کوره راه ها بهتر تو را می شناسند. جاده های مه گرفته نمناک. جاده های خاکی بهتر تو را به یاد می آورند که لبریز بودی از حاشیه های سر سبز و پرواز کفتر چاهی ها. کوره راه هایی که از کنار جویبارها عبور می کنند بابونه ها را  بهتر حس می کنند. جاده هایی که لبریزند ازاحساس علفزار. احساس هایی که عمق چاه های تنهایی را خوب ادراک می کنند. راه های خاک گرفته باران زده را که از دل شبدرها می گذرد و پونه های وحشی که لابلای سبزه ها جا خوش کرده اند. یونجه زارها نشانی تو را هنوز به خاطر دارند. خاطره بالا رفتن از درخت توت و دست درازی به لانه نور هنوز زیر سایه آن تک درخت پیر پابرجاست و استوار. هنوز تو بهترین یادگار تخته سنگ کنار جویباری که پا از حوضچه خیس خاطرات بیرون نمی کشد. وقتی به راه های مه آلود سفر می کنم. تو بوی ریحان می دهی. بوی دود سیب زمینی های پخته درون آتش از دور تو را نشان می دهد. وقتی لب بر لب جویبار می گذاشتم از تو سیراب می شدم. تو بودی که در جویبار جاری بودی. و من چه آرام  غلت می زدم در آب های خیس. چه هماغوشی زنده ای بود وقتی به هم می پیچیدیم. تنگ هم.  وقتی چنان نزدیک همدیگر را می فهمیدیم . بی فاصله. چشم در چشم هم.  وقتی چشم می بستیم و همدیگر را تنفس می کردیم.
+نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت14:0توسط بنده تو |
چشمانم جزیره ای گرفتار موج های وحشی اقیانوس های توفانی بود
نشستم روبرویت در حالی که چشمانم جزیره ای  گرفتار موج های وحشی اقیانوس های توفانی بود.  نشستم و به قایق شکسته احساسم نگاه کردم که امواج دریده و لجام گسیخته آن را  زیر ارابه های مست خویش گرفته بودند.  به نجوای محزون و صدای خش دار قایق شکسته احساسم گوش سپردم که چون کودکی لگدمال شده زیر دست و  پای رمه رمیده هراس های بی بند و بار در حال خواندن ترانه  عاشقانه بود . قلبم را در آغوش گرفتم و صورتش را یه سینه ام نهادم و نواختمش و گفتم اندوهگین مباش که عشق سرنوشت توست. گفتم من عمری دراز را راه رفته ام در جاده های سیاه قیرگون اندوه و تن شسته ام در حوضچه های نور. بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام. تنها یک راه به مقصد می رسد. باید قایق شکسته ات را به آب انداخت و بی بادبان در دریای عشق راند. اندوه عشق است که ماندگار است . اندوهی که تو را تا انتهای هیچ پیش می برد و محزون به ساحل باز می گرداند در حالی که گرد بادها و توفان باران های سیل اسا تو را شست و شو می دهند. عشق است که موی پریشان کرده است و می پیچد به دور درخت ارز. این ریشه دارترین باور زمین . تو نشسته ای برابر من در حالی که آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته است. پریشان نشسته ای دلم برابر نگاه بارانی اسمان و گره ی گیسو گشوده ای  و موج های اقیانوس دوستی هستند که می آیند و ناپدید می شوند و دستان تو در مه  در چیزی به پایداری نمی رسد. کرانه های عشق پیدا نیست و تو رودخانه ای بی ساحلی. احساست همه دریاها را می دود و از رودها لبریز می شود . اندوه چون  سرو قد می کشد و نومید و خسته بر می گرد در حالی که با دستانی خالی بر جای می نشیند.  در حالی که هنوز رشته های شوق تو را پیش می برد و هنوز نمی داند که عشق نه زمینی دارد. نه نشانی. نه وطنی.  چه سخت است که مسافر سرزمینی بود که نام و نشانی ندارد.
+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت23:21توسط بنده تو |
نمی دانم این همه فاصله را چگونه می توان پر کرد

من از خودم می گریزم، در کتاب غرق می شوم، در خواب، در فیلم... در صحبت  های هیچ با دیگران...من در روزمرگی غرق می شوم، من همه کار می کنم تا از خودم فرار کنم، اری من از خودم می گریزم، از این همه دوری، از این همه غیبت تو ، دلم می خواهد چشمهایم را ببندم به روی این همه فاصله که نمی دانم چگونه باید پر شود، من از خودم وحشت دارم، از فکر کردن، از روبه رو شدن با حقیقت، نمی دانم شاید از پوچی می ترسم، از تهی بودن، هرکس تاب تنهایی ندارد، هر کسی فکر کردن را تاب نمی آورد، رو به رو شدن با سوال های هراسناک....  با همه ابعاد خود، با همه آن چیزهایی که نمی خواهی ببینی و از آنها می گریزی و اینکه ببینی آنچه می خواهی نیستی و چقدر با آنچه می خواهی فاصله داری. من نمی دانم این همه فاصله را چگونه می توان پر کرد چگونه می توانم ادعای عشق تو را کنم در صورتی که این همه با تو تفاوت دارم ...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت0:48توسط بنده تو |
هزار پنجره باز به سمت تو آغاز می شود
مهربانم

چراغ ها که خاموشند؛ همه چیز مثل پوست کشیده شب تانخورده، یکدست و پیوسته است. تا چراغی روشن می شود. تا پنجره ای گشوده می شود. تا فانوسی مثل کرم شب تاب صورت شب را خراش می دهد؛بیداری از لای ترک های پاره پاره شب می زند بیرون. مثل هزار جزیره از دل اقیانوس. مثل هزار حوضچه روشنایی  از دل سکوت شب می زند بیرون. مثل هزار دانه درد از دل خاک می زند بیرون. هزار حس سر سبز سر می کشد . مثل شبنم می نشیند روی گلبرگ احساس های شب نخفته زخم. هزار باغچه می روید در روح. هزار قصه از دل عریان نگاه های بی قرار، تو را نجوا می کند. هزار پنجره باز به سمت تو آغاز می شود.

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت0:5توسط بنده تو |
مثل قایقی روبروی اقیانوس
مهربانم

نشسته ام روبرویت مثل قایقی روبروی اقیانوس. دلم هوای وسعت بیکرانه ات را دارد مثل ابری که پیشروی می کند درفضای بی انتهای دور. دوست دارم سفر کنم به بی نهایت نگاهت مثل ذره ای که گم می شود در نور. دلم می خواهد توفان شوم در افق های دور. ایستاده ام روبرویت مثل برگی زرد که ایستاده است در انتهای زوال خود در ابتدای طلوع تو. نشسته ام روبرویت مثل سکوتی که بغض کرده است در استانه بلوغ درد.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت0:35توسط بنده تو |
وقتی تو نیستی عشق چاهی خالی است

من به عشق شک می کنم وقتی تو در میانه نایستاده باشی. لبخند تعارف است وقتی تو در گوشه لب ننشسته باشی . وقتی تو نیستی انگار هیچ چیز سرجایش نیست. همه چیز ساختگی است، وقتی تو در میانه نباشی از کجا بدانم صداقت راست می گوید. وقتی تو نباشی دوام هم دوامی ندارد. دوستی هم تاب دوست را نمی آورد، دست ها حسی گرم نیستند. چشم ها  هم چشمه های بی فروغند، وقتی تو نباشی لذت ها چشمه  احساس های شوری بیش نیستند که عطش نگاه آدمی را بر طرف نمی کنند، وقتی تو نیستی  عشق چاهی خالی است که تنها سراب از آن می جوشد. وقتی تو در میانه نایستاده باشی. کسی در میانه عشق تاب ایستادن ندارد. وقتی تو در میانه نباشی کسی همنشین دوستی نمی شود. وقتی تو نباشی هستی بهانه ای برای بودن ندارد...

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت0:16توسط بنده تو |
وقتی خیال تو چنین نازک است
مهربان

با خود می گویم وقتی خیال تو چنین نازک است  و مهربانی ات به آبگینه های نور می ماند! وقتی تو نزدیکی به احساس خیس آب! وقتی تو این قدر گره خورده ای به خاک! وقتی می شود در صلح  زیست زیر  سقف اغوش های بازِ! و قدم  زد در چمنزار با صفای گشایش های بی پایان! وقتی می شود تن خود را شست و شو  داد در جویبار مهربانی های بی انتها ! وقتی می شود ساده بود و در آبی بیکرانه شناور بود! وقتی هستی و بی بهانه میهمان هر پنجره گشوده می شوی! چه نیازی است به راه های دراز! چه نیازی است به این همه راز! اما بی درنگ به گوشم می خوانی که راه بی فاصله  من به تو  راه دراز توست به من . اغوش باز من  راز بزرگ هزار توی ذهن توست. من نزدیکترینم به تو . تو در دورترین فاصله ایستاده ای به من! من سکوت می کنم. تو هیچ نمی گویی. من هیچ نمی گویم. تو هم ...

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت19:11توسط بنده تو |
دستانم یک ستاره به تو راه دارند
مهربان

چقدر نزدیکی و دست نیافتنی. آنقدر ساده ای که می گویم دستانم یک ستاره به تو  راه دارند. مثل آن وقت ها که بر بام کوتاه خانه مان هر شب می ایستادم و تو را از شاخه های شب می چیدم. آنقدر ساده ای که می گویم تو را می شود دور از چشم بابا به شب نشینی چشمانم دعوت کرد. مثل ان وقت ها که طاق باز به سمت اسمان دراز می کشیدم و تو را از لب جویبار کهکشان می چشیدم. چقدر نزدیکی و دست نیافتنی. انقدر ساده ای که می گویم می شود تو را در باغچه حیاط خلوت خانه مان کاشت. مثل آن وقت ها که شمعدانی نگاهم را در گلدان مهربانی ات می کاشتم. مهربانم چقدر تو نزدیکی به من و دست نیافتنی به  دست های کج!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت18:12توسط بنده تو |
برایت آواز می خوانم تا بدانی هنوز هم دوستت دارم
هنگامی  که می خواهم دوست بدارمت  گویا از فهم تو خسته ام و نمی دانم چرا از اعجاز این درک عاجزم! نمی فهمم هستی یا من دیگر  بی نصیبم  از بودنت و هیچ  بارقه ای از امیدی نیست در آنجا....آنجایی که همیشه دل شعله می کشد تا بودن و تمنایت. باز چشم در چشم می نهم شاید دمی بر صندلی خیال من بشینی تا دستانت را بگیرم وصدایت را به جان بسپارم. باز هم تصاویر مبهم مرا بی نصیب میگذارد از رویایی دوست داشتنت  حتی در خواب و خیال هم نمیایی ؟! حالا  همانند قناری بی پناهی ماندم در قفس بی آب و دانه  و هی برایت آواز می خوانم تا بدانی هنوز هم دوستت دارم و خواهم داشت.
+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت21:17توسط بنده تو |
ای تبسم همواره

این جایی که تو برای زیستنم برگزیده ای، هیچ چیز پایدار نیست، عمر لبخندها کوتاه است، دوستی ها تاریخ انقضا دارند، قول و قرارها فراموش می شوند و عشق ها در خاطره ها درجا می زنند، شادی ها زود رخت بر می بندند از دلها، جوانی ها که سرمست می سازند  ما را چند صباحی می ماند و جایشان را به خستگی های پیر می دهند، اینجا شیرینی ها طعمی تلخ دارند و زلالی به سمت رنگ های تیره میل می کند. در هر جرعه ای اندوهی است گلوگیر و هر لقمه ای استخوانی شکسته است در حنجره. تنها توئی که می توان به او دل بست. بی ترس آنکه زوال یابد، بی انکه تغییر کند... تنها توئی که همواره هست... همواره با آغوش باز... با تبسمی بر لب...

+نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت19:6توسط بنده تو |
از این همه فاصله های ابهام

خسته ام... خسته از دویدن های بی پایان، از راه های رفته ی نرفته، از دویدن های نرسیده، از پاهای تاول زده که یاری نمی کنند، خسته از آرزوهای دور، از این همه فاصله های ابهام، خسته ام از دنبال کردن سراب های بی آب... اما همچنان می دوم... شاید زیر پای طفل بی تاب دلم آبی بجوشد... شاید بیایی  در سرزمین کویری دلم  و خانه کنی، خسته ام اما از پای نخواهم نشست . یک عمر آوارگی بی خانمان به یک نگاه عاشقانه تو می ارزد، من عشق تو را طلب می کنم با تمام اوارگی هایش، می خواهم اواره شوم، اواره  تو، من نمی خواهم خوب باشم . پاداش بگیرم . من می خواهم عاشقی کنم، بسوزم، نابود شوم . دوباره برویم ...من می خواهم بشناسمت ... مثل تو شوم. در تو غرق شوم...در تو نیست شوم ...از تو بیاموزم مهربانی را... بی دریغ عشق ورزیدن را... وسعت و بزرگی را ...

من ندیده سخت شیفته ات شده ام، نمی دانم چگونه است با اینکه هنوز خوب نمی شناسمت اینگونه با خیالت عشقبازی می کنم، من تو را می خواهم بیشتر از همیشه، خستگی و سختی راه مانعم نخواهد شد، من تو را می جویم، به سوی تو گام بر می دارم... گاهی افتان و خیزان، گاهی دوان دوان، گاهی با سر، گاهی با پا ... گاهی هم مثل حالا خسته..از پا افتاده... بی سر... بی سامان...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت23:21توسط بنده تو |
خدا با آفریدن آدم از همیشه تنهاتر مانده است
مهربان من

گاهی مثل حالا نمی دانم چرا دلم بیش از آن که دلتنگ تو باشد. دلم دارد از جا کنده می شود. دارد می سوزد. گاهی مثل حالا به خودم می گویم. این خدا در هر حال ناشناخته خواهد ماند. کسی او را نخواهد فهمید. کسی او را نخواهد دانست. هستی با کمبود ادراک روبروست. فهم فرشته های اسمان به دامن ادراک خدا نخواهد رسید .هوشیاری کهکشان در ساحل این اقیانوس بی انتها پهلو نخواهد گرفت. گاهی مثل حالا به خود می گویم خدا با آفریدن آدم از همیشه تنهاتر مانده است. خدا روی زمین  با خطر بد فهمیده شدن روبروست. بدفهمیده شدن بدترین درد است. آدم همواره فاهمه اش درد می کند. از بدفهمی به خود می پیچد. برای فهم نزدیک به راه دور می رود. ادراک گل سرخ را به فلسفه رنگین کمان گره می زند و هیجان کهکشان را به  پای خوشه گندم  می بارد. آدم یک قاعده ذهنی ویژه دارد. بنابر قاعده ذهنی اش همواره  معنای دو دو تای واقعیت را نمی فهمد و هیجان آسمان را ادراک نمی کند. گاهی مثل حالا وقتی ادم درمانده می شود شروع می کند به بالا اوردن. هی به بن بست می رسد. هی به پوچی می رسد. هی گلایه دارد از بی برنامگی هستی. انتروپی آفرینش و تبعیض نژادی مردانه تو...

گاهی مثل حالا دلتنگ تو می شوم که چقدر تنها ایستاده ای میان این همه فهمیده نشدن ها .میان این همه بد فهمیده شدن ها. گاهی مثل حالا فقط دوست دارم بی صدا کنارت بمانم و همدرد تنهایی تو باشم. در حالی که نوک انگشتانت را ارام  نوازش می دهم. بی ان که نگاهت کنم. فقط می ایستم و به چشم اندازت نگاه می کنم. این یعنی می دانم چقدر تنهایی. یعنی دارم درکت می کنم. یک کمی بیشتر از فهمیدن و ادراک این غربت. این یعنی دوستت دارم. همواره کنارت خواهم ماند. تنهایت نخواهم گذاشت.

+نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت16:56توسط بنده تو |
دیدن رویاهای ساده صمیمی
مهربان

گاهی مثل حالا پر از حرفم. پر از نگفتن. سرشار از نگاه. دیدن . تماشا کردن. پر از شنیدن. گاهی مثل حالا دلم می خواهد تو بگویی و من لبریز شوم از عبور. از چشم بستن. دیدن رویاهای ساده صمیمی. حالا من نشسته ام روبروی سکوتی سپید. در گذرگاه خلوتی بی رنگ. در این ثانیه ها اگر همه اسمان ببارد من تنها نجوای جویبار را می شنوم. اگر همه هستی توفانی شود من تنها وزش نسیم را حس می کنم. اگر همه اسمان از جای برخیزد من تنها به رویش گیاه ایمان می اورم. اگر همه شتاب به تندباد بوزد. من تنها احساسی را باور می کنم  که یک گام پیش می نهد. گاهی مثل حالا من اهستگی را می فهمم. جنبشی که درون را به راه می برد. در حالی که در بیرون همه به سکون رسیده اند.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت19:22توسط بنده تو |
سرکج کرده و شرمنده ایستاده است روبروی تو
مهربانم

میدانی حال کسی را که دارد بالا می آورد؟خودش را. تا خویش را تهی نکند ارام نمی گیرد. به خود می پیچد و به عالم و آدم بد می گوید . تهوع درون را می پاشد در همه راه ها و جاده های عبور. میدانی حال کسی را که بغض بیخ گلویش نشسته است و راه عبور تنفس را بسته است؟ خرناسه می کشد تا یک نفس بکشد. می دانی حال کسی را که دردش بیش از زورش است؟ هی دردها و رنج هایش را به این سو ان سو می کشد اما  او  زمینگیر تن زخمی اش است. نمی تواند تنش را زمین بگذارد و گم و گور شود. نمی تواند  جایی پیدا کند و فارغ از این تن زخم خورده سنگین چشم بر هم بگذارد.میدانی حال کسی را که بعد از این حال چه حالی دارد؟ خجالت می کشد از این همه بی تابی . سرکج کرده و شرمنده ایستاده است روبروی تو. حتی رویش نمی شود بگوید ببخشا! این وقت ها می دانی به چه فکر می کنم؟ کاش همه این اشوب ها خوابی آشفته بود و میشد چشم برهمه این ها بست.این وقت ها یک‌جور عجیب ناگزیری دوستت دارم. یک جوری که نوشتنش هم بغض گیر کرده بیخ گلویم را می ترکاند و به گریه‌ام می‌اندازد. این وقت ها دوست دارم دستم را حلقه کنم دورت و بگویم دوستت دارم. این وقت ها دوست دارم وقتی چشم باز می کنم نشانی از ان همه فروپاشی چیزی نبینم.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت22:47توسط بنده تو |
کاش می روئیدی هم چون گلی از دل سنگ

درد می کشم از این همه درد، می ترسم، چه خبر است، چه غوغایی است در  دل این مردمان، چقدر درد خانه کرده است در  دلهایشان، چقدر ترس، چقدر تنهایی، امنیت رخت بربسته است از دلها، خودخواهی سرود رسمی شهر شده است، چشم ها نمی بینند، گوش ها مهر و موم شده اند و  قلب ها بی خاصیت، مردم به خوابگردهایی می مانند که در خوابی پریشان به سر می برند و به راه افتاده اند، گویی کسی طلسمشان کرده است، فکرها مسموم شده اند، پس تو کجایی؟! نیستی... دلها از تو خالی اند... که اگر بودی... که اگر پررنگ بودی این همه چشم ها بی فروغ نبود، شهر این همه خواب پریشان نمی دید، که اگر بودی این همه هراس، این همه تنهایی موج نمی زد در دلها، اگر بودی احساس اینگونه پایمال نمی شد، مردم اینگونه خود را به فراموشی نمی سپردند. کاش بودی... کاش این همه از تو خالی نبودیم. کاش می روئیدی هم چون گلی از دل سنگ.

+نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت21:58توسط بنده تو |
اما من لرزش تنم را به هیچ کس نمی دهم
محبوبم

می دانم تلخم. دوست دارم ببارم. دوست دارم برگ های خزان زده باورهایم را به بادهای آسیمه بسپارم. دوست دارم موی پریشان کنم. دوست دارم برهنه و عریان شوم. احساس عریانم را به سیلاب های گداخته اتشفشان بسپارم. من دارم درد می کشم. تنم دارد از هجوم شب های بی چراغ می لرزد.  من همه چیزم را به توفان چشم های بسته  می بخشم. به هجوم لجام گسیخته پنجه های دریده. پیراهن از تن احساسم به در می آورم. بگذار همه چیزم را به یغما ببرند. بگذار نجابت مردمم را به خاک و خون بکشند. بگذار مردم چشمانم غرقاب خون باشند. بگذار شمع اجین کنند اگاهی ام را. بگذار  روحم را بر دار حلق آویز کنند. اما من لرزش تنم را به هیچ کس نمی دهم. لرزش آزاد احساسم را. لرزش آزادی برهنه و عریان ام را.

+نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت1:36توسط بنده تو |
چشمانم گرم اند و بی قرار
محبوبم

پر از شورشم. پر از آشوب. چون آتشفشانی که دارد بالا می آورد خودش را. همه آشوب ها و آشفتگی هایش را.نگو این لحن عاشقانه نیست. نگو احساس های دوستی لهجه  باران دارد. نگو لحن عشق طنین مهربان تری دارد. احساسم را خراش داده اند. روحم را زخم های عمیق جریحه دار کرده است. شب هایم بی چراغ مانده اند. و چشمانم گرم اند و بی قرار. نمی توانم راحت به موسیقی آب گوش بسپارم. نمی توانم آسوده ستاره های شب ر ا بشمارم. نمی توانم سبکبال دست در دست نسیم شبانگاه درجاده های تو گام بردارم. راحتم را ربوده اند. آسودگی ام را توفان درهم دریده است. چشمانم گرفتار گرداب های بی نام گشته است. چیزی همه بودنم را تهدید کرده است. نمی خواهند آسوده با تو بمانم. نمی خواهند تو مهربان همه لحظه های بارانی من باشی. نمی خواهند در آغوشت آرام بگیرم. زیر پوست نجیب شهر طعم تلخی خانه کرده است. زیر پوست کشیده شب پر است از احساسهای در هم فشرده حرام. هماغوشی های بدنام رخنه کرده اند  در نیایش های شبانه مهتاب. جاده های شهر را غارت کرده اند. پنجره های رو به باغ را درهم شکسته اند. همه درختان را زخم زده اند. عابران بی عبور مانده اند. بی راه. جویبار های سحرگاه تشنه کام اند. کودکی هامان  گم شده است. بردباری صدا را پاره پاره کرده اند. نجابت سکوت را لگد مال کرده اند. این روزها درد هایم دارند از درد به خود می پیچند. زخم هایم  این روزها از بس بی پناه مانده اند با پای خون آلود در کوچه های شهر دارند ولگردی می کنند. بغض هایم دارند چون حبابی در خلاء می ترکند. سکوت من ترک برداشته است. نگو این لحن عاشقانه نیست. چشمانم دوره گردی تهی دست اند. عشق من این روز ها تجربه داغ سیم های خار دار بر تن دارد. احساسم بر کف جاده دارد جان می دهد. از بس که مرگ چشیده است. از بس که بی تو مانده است. از بس که نشانی نا آشنا از تو شنیده است.

+نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت0:23توسط بنده تو |
نمی بینی چقدر بی کس مانده است درد
محبوبم

نمی دانی چقدر می خواهمت. این لحظه ها که انگار قیامت است و آدم ها از هم می گریزند. سایه ها بلندتر از احساس های باران و آرزوهای آسمان ایستاده اند. سایه های تنگ چشم انکار می کنند بودن را. عشق را . دوستی را و مهربانی را. انگار کلید درهای رحمت گم شده است. می گویم برگردید. می گویم درهای رحمت باز است. بی قفل. درهای نبسته باز بی قفل . می گویم دردهای شب نخفته مانده اند بی سقف. بی دیوار. زخم های بی قرار مانده در راه  مانده اند بی مرهم. می گویم تنهایی ها مانده اند پشت درهای بسته. می گویم شانه های خسته روح دیواری برای تکیه دادن نمی یابند. بی کسی آدم ها اغوش باز درهای رحمت را نمی چشند. می گویم انگار مهربانی کوچ کرده است. انگار بر خاک هیچ جوانه ای سبز نمی شود. انگار برای عاشقاته های تو سازی کوک نمی شود. ترانه نمی خوانند . کسی نمی گشاید اغوشی. می گویم نمی بینی چقدر بی کس مانده است درد. بی پناه است زخم. در راه مانده است عشق. می گویم لحظه های تو برای من میلیون ها میلیون سال نوری است. می گویم بیا به ثانیه های من فاصله ها را بشمار. نمی بینی چقدر دلتنگم. چقدر می خواهمت. این لحظه ها که انگار قیامت است!

+نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت23:28توسط بنده تو |
در مسیر شالیزارهای برنج
تا می آیم دلتنگی کنم. تو از درون دردهایم طلوع می کنی. از دل دل تنگی ها می زنی بیرون. چون جوانه از دل خاک. چون بوی خوش از علفزارهای  خیس. چون بوی کاهگل از دیوارهای باران زده. در علفزارها می چرخم‬. ‫در بادهای رها می رقصم‬. در جویبارهای خنک می خوابم‬.‫ زیر نور ماه راه می دوم. در سایه سار درخت های انبوه می نشینم. ‬‫پاسخ مهربانی روزگار را می دهم. ‬‫با زبانی خوش. با لحنی آرام. به لهجه باران‬. در مسیر شالیزارهای برنج. چه بوی خوشی دارد راه رفتن در هوای شرجی نفسگیر  راه های شمال. همه روحت خیس است. تو ابرهای فشرده خیس را نفس می کشی. عرق می ریزی از شدت این هماغوشی تنگ. چه اوجی دارد راه رفتن. در هوای خیس. ‬‫دست در دست دوست.‬

+نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت18:45توسط بنده تو |
این قسمت را با خویش تقسیم می کنم.
محبوبم

روحم آهنگ های غمگناک می نوازد. نمی دانم چرا. دلم به راه های دور می رود. دلم آرزوهای دور و درازی دارد. در من دره هایی است که کسی باور نمی کند. در من شب هایی است که کسی از ان عبور نمي کند‬. در من حفر هایی عمیق رخنه کرده است که کسی به آن نگاه نمی کند. دلم به ماندن تمکین نمی کند. چون چشمه ای می جوشد و به راه های ناهموار می رود. به راه های پر پیچ و تاب. جدامانده ام از خویش‬. از طبیعتم جا مانده ام. بی تابم و بی قرار. جا مانده ام. از دوست داشتن هایم. از کسانی که دوستاشان دارم. از عشقی که دیگر نيست. از مهربانی که رخت بست و گسست و رفت.‬ ‫تنهایم. بی امکان گفتگو. بی امکان آغوشی که بر ان آرام بگیرم.‬ ‫من دردم از درون ريشه می گیرد. جایی باید آرام بگیرم که نیست. همراهی که نمی یابم‬ . راهی که نمی توانم بیابم. من باید بروم‬. ‫از خویش. از دلبستن هایم. از دلبستگی هایم.‬ من باید به این راه ناهموار طبیعتم بیاویزم. به این پیچیدن و تاب خوردن و فرو رفتن ها و بر امدن هایم. تا عبور کنم از دره های خویش. از علفزارهایم. از بیابان هایم. از کوهستان هایم. از کویرهایم. 

+نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت18:10توسط بنده تو |
چون قایقی که به اعماق اقیانوس سفر می کند
مهربان من

دوستت دارم. بیش از همیشه. عمیق تر از همواره های بودنم. این مرا می ترساند. می ترسم دوستی هایم مرا از تو دور کند. چون غرقاب دریاها. چون قایقی که به اعماق اقیانوس سفر می کند. چون سفر پر کاه به میدان توفان های خورشیدی. چون سفر برگ های خزان زده پاییزی به سمت گردبادها. من دوستت دارم . بیشتر از همیشه. در من هراس هول انگیز به راه افتاده است. می ترسم دوست داشتن هایم مرا به ورطه ناشناختن بیفکند. می ترسم تو را کمتر و کمتر ادراک کنم. نشناسم. دور بمانم از تو.

+نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت17:31توسط بنده تو |