X
تبلیغات
به نام تو

به نام تو

که اگر نامی برایت پیدا کنم پیدایت نمی کنم که اگر پیدایت کنم نامی برایت پیدا نمی کنم
سهم من امروز تنها دو قطره باران است
مهربان

آماده رفتن بود. دوست کودکی هایم بود. همیشه پیراهن گلداری به تن می کرد. با گل های ریز روشن. همیشه در چارچوب در می ایستاد. لبخندی بر لب داشت. همیشه ناگهان بود. ناگهان می امد. ناگهان می رفت. مثل حالا.

گفت چشم بگذار. تا نگفتم چشم باز نکن. گفتم می روی. به راه دور می روی. اگر بازنگردی؟ گفت چشم بگذار. یک روز باید رفت. سهم من امروز است. سهم هر کس روزی از راه می رسد. گفتم بیا بازی دیگری. گفت خسته ام. گفتم لی لی بهتر نیست؟ گفت کار از لی لی گذشته است. گفتم بیا هفت سنگ بازی کنیم. گفت هفت شهر را باید گذشت. وقت رفتن است. گفتم سخت است. راه بی برگشت  را سخت می شود فهمید. گفت از آنجا که ایستاده ای این طور می بینی. در راه که باشی. هر آن آشکارتر می شوی به سمت بی نهایت که می آیی.گفتم من درد می کشم. کودکی هایم درد می کند. دوستی کودکی هایم دارد دور می رود. به سمت ندیدن می دود. گفت مثل عبور نور است از روزنه دیوار. از دالان دنیا می روی. به آن سوی دیوارهای ترک خورده باورها. گفتم احساسم ذق دق می کند. حس هایم بد بین اند. این لحظه ها را که چشم می گذارم. گفت این بار با چشم های باز چشم بگذار. ببین چه آسوده با چشم بسته بهتر می بینم. من که رسیدم ان سوی دیوار. مرا جستجو کن. میان ما فاصله ای نیست. پا که بگذاری در راه می رسی. دیر است. من می روم. چشم هایت را باز نکن. تا نگفتم نیا.

من در جاده های بی هدف دارم می روم. تو را نمی یابم. سهم من امروز تنها دو قطره باران است که از آسمان آبی چشمانم بر زمین خاک خورده خاطرات کودکی ام  می چکند. همیشه ناگهان بود. ناگهان می امد. ناگهان می فت. مثل حالا. برهنه بود. کرباسی به دور خود پیچیده بود.  لب هایش خسته بود. چشم هایش بسته بود. سهم او امروز رفتن بود.

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت23:17توسط بنده تو |
هزار حوضچه نور

مهربان

چرخ ها سخت می گردند و کند. هوا گرم است و عرق ریزان. آدم ها دارند آب می شوند از بس که مسافرهای برنگشته از سفر دارند. روز کمر خم کرده است زیر بار سنگین نگاه های خسته خموش. دم غروب روز کنار قهوه خانه شب زدگان از پا در می آید. پای رفتن به خانه ندارد. می نشیند روی اولین صندلی کنار جاده خاک خورده زمین پیر. در اولین چشم انداز اتشفشانی که در انتهای آسمان فوران می کند. شب خسته و ترسیده و غمگین از راه می رسد. حال و احوالی بی رمق می کند با روز. صدای خش دار روز است که مچاله شدم امروز. نمی‌دانم چه ‌قدر گذشته است بر من . چه روزی بود . مردم همه حیرانند و گیج.  شنیدم که یک مرد  می‌گفت: پس این خدا کجاست؟  دویدم بیرون. ایستادم میانه صدا. حیران بود این آواز که می چرخید در فضا. هیچ پنجره ای نمی شنید این گسیختن را. پارگی روح انسان را. باورم نمی‌شد هنوز. کسی نمی دانست که نگاه کند. بشنود. یا بگذرد.تمام نمی‌شد این سرگشتگی صدا که می گفت پس این خدا کجاست.شب نگاه نمی کرد ماجرای رفته بر روز را. چای داغی برایش ریخت. می گفت ستاره ها که بیایند. هزار راه به پاهای خسته می بخشند. هزار چشمه روشن از حنجره های تشنه خواهد جوشید. هزار حوضچه نور به انسان خواهند بخشید. هزار بار خدا را به چشمان باز هدیه می دهند.

+نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت22:30توسط بنده تو |
دوباره به تو فکر کردم
مهربانم

نشسته ام وسط اتاق تاریک. شروع کرده ام به بداخلاقی. به خودم چپ‌چپ نگاه می کنم، بغض دارم. لب هایم را بر می چینم. دلم برای خودم سوخت . برای چشم‌های غصه‌ دارم. بلند شدم خودم بغل را کردم. همانطور کشیده دستانم را دور خودم انداختم.  دستانم  را محکم حلقه کردم دور گردنم. گفتم نمی خواهم. دوست ندارم. دلم نمی خواهد. اشتها ندارم. نمی خوابم. چراغ روشن نمی  خواهم. می ایستم توی اتاقم. توی تاریکی . وسط اتاق . دست‌هایم همان طور دور گردنم محکم پیچیده بود. گفتم غصه داری؟ سرم را گذاشتم روی شانه‌ام. اشک‌هام ریختند روی صورتم. سرم را آوردم بالا. دست کشیدم روی صورتم. گفتم  دوستت دارم. به خودم گفتم من هم دوستت دارم. گفتم چرا گریه می کنی؟ گفتم نمی دانم. دلم گرفته است. بزرگ می‌شوم می گویم چرا گریه می کنم. نمی گویم . می دانم. این را نمی گویم. این از آن چیزهایی است که هیچ‌وقت به هیچ‌کس نمی‌گویم. اشک هایم را پاک می کنم. از اتاق که می آیم بیرون از آن هیچ به یاد نمی آورم. می روم سر سفره و کنار همه می نشینم. غذایم را می خورم. مادرم می گوید چت بود. می گویم. می دانی که. هیچ. دوباره به یادش افتادم. هیچ نگفت. فقط گفت بخور سرد نشود. من هم مثل بچه آدم فقط گفتم چشم. 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت13:13توسط بنده تو |
بی هیچ بهانه ای دوستت دارم.
مهربانم

می‌توانم هزار دلیل بیاورم که دوستت دارم. منطقی،متقاعدکننده، سطحی. واقعیت سرراست‌تر از همه این هاست. ساده‌تر .خانمان‌برانداز. دوستت دارم. بی هیچ دلیل روشنی. بی هیچ بهانه دندان گیری. دوستت دارم چون نمی توانم بی خیال تو سر بر بالینم بگذارم. به تو فکر نکنم. نمی توانم در چشمان این و آن دنبال نگاه تو نگردم. هر کس را که می بینم. گرفتار هر زلف آشفته ای که می شوم. سایه تو است که کشان کشان دنبال آن ها روان می شود. دوان دوان. دوستت دارم فقط چون دل‌تنگ‌ام. یک نفر انگار قلبم را در دستانش فشرده است. برای این دوست داشتن هیچ دلیل روشنی ندارم. مگر همین حس ویرانگر که رهایم نمی کند. ما بقی ماجرا همه دلایل واهی است. دلیل تراشی است. بافه های بی سرو ته است .توضیح‌های اضافی است. همه باد هواست.من بی هیچ بهانه ای. بی هیچ دلیل روشنی دوستت دارم.

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت12:58توسط بنده تو |
هزار تقدیر نه محکوم یک حکم عاشقانه است!
هزار آرزوی آری بشر محکوم یک تقدیر توست که نه! هزار تقدیر نه محکوم یک حکم عاشقانه است که نه! نمی روم.  کجا روم؟ که پیش از آن خیال تو دوان دوان از آن عبور نکرده است؟
+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت10:56توسط بنده تو |
خیال او در این باغچه حقیر رخنه کرده است
گفتم رها کن برو .بی خیال شو .دلت را زیر پا بگذار. نمی شود.نصیب تو نمی شود. این عشق به سامان نمی رسد. این لقمه  بزرگتر از دهان توست. به تو نمی رسد. حقیر نشو. لباس حقارت به تن نکن.گرسنه باش. تشنه باش. مرد باش. به کوچکی به نداشتن قانع باش. گفتم چشم . اما بگو کجا می توان بزرگ شد؟  گفتم بی خیال خودم می شوم. اما این خیال اوست که افتاده است در تنم. او بی خیال نمی شود. خیال اوست که در این باغچه حقیر رخنه کرده است. خیال اوست که در این خاک ریشه کرده است. من اگر دانه ام چه باک! در وسعت زمین خانه کرده ام. اگر من غبارشوم بر تنش. چه باک! بر شانه های گشوده خدا لانه کرده ام.

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت10:42توسط بنده تو |
یک بار خواب دیدنت مرا بیدار می سازد
یک بار دیدنت. یک بار خواب دیدنت . به همه عمر می ارزد. من برای بلوغ برای رسیدن به زندگی به یک نگاه مهربان و گرم محتاجم.  مرا یک بوسه هم از خواب بیدار می سازد. من می رویم. من در شب جوانه می زنم. گیاه من شبانه می روید.  من را جرعه ای مهتاب سیراب می سازد . مرا یک خواب از هشیاری پر می سازد. من به دیدنت نیاز مبرمی دارم. یک بار خواب دیدنت مرا بیدار می سازد. یک بار خواب دیدنت. به همه عمر می ارزد. مرا یک جرعه خواب سیراب می سازد.
+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت10:21توسط بنده تو |
تا شبی باردار حوضچه های نور شود
مهربان

شب را هزار بار بیشتر از روز دوست دارم. هزار روز ته نشین می شود در آسمان تا  شبی شکل بگیرد. هزار هزار خورشید فشرده می شود در آسمان تا شبی باردار حوضچه های نور شود. هزار هزار راه رفته را روز کوک می زند به خاک تا آسمان ترمه سیاه به سر کند. تمام کوشش زمین. تمام راه های آسمان. تمام جاده ها. تمام چشمه های روشن امید به شب می رسد. هزار هزار چشم زیر پلک خسته زمین بسته می شود تا بساط عشق پهن شود. تا کسی تو را در سکوت شب صدا کند. تا کسی تو را آرزو کند. تا کسی تو را برخلاف سنت زمین به  خلوت شبانه اش میهمان کند. هزار روز ته نشین می شود در نگاه من تا مردم سیاه چشم من تو را میهمان خواهش دلم کند. تا تو را آرزو کند. تا تو را در خلوت شبانه زمین میهمان بوسه های خود کند.

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت1:30توسط بنده تو |
من می خواهم ایستاده بر پای خود تو را به دست آورم
همه راه ها را می روم تا به تو برسم. خندیدی. گفتم بد است؟ آدم یعنی دویدن. خواستن. رسیدن. خندیدی. گفتم این طور نیست؟ آدم یعنی انتخاب کردن. اشتباه کردن. اصلاح کردن. بالیدن. خندیدی. گفتم مگر این نیست؟ آدم یعنی هزینه پرداختن. از دست دادن. رشد کردن. خندیدی. گفتم اگر غیر از این است بگو؟ آدم یعنی هبوط. رفتن تا دره. ایستادن. بالا امدن. به قله ها.به قاف. خندیدی. گفتم ببین سیمرغی در کار نیست. قافی نیست. بیرون چیزی انتظارم را نمی کشد. هر چیز است همین جاست در درون. من همه راه ها را می روم تا به تو برسم. خندیدی. گفتم چیزی بگو؟ اگر راهی دیگر هست بگو؟ من همه کتاب را خونده ام. همه نقشه ها را چشیده ام. همه ستاره ها را و آفتاب را و مهتاب را به نخ کشیده ام. کوله بارم را پر از راه کرده ام. در یکی از این راه ها تو را خواهم یافت. تو را پیدا خواهم کرد. تو را شکار خواهم کرد. تو را از آن خود خواهم کرد. خندیدی. گفتم چیزی بگو؟ چرا کودکی هایم را به سخره می گیری. من نمی خواهم برشانه های کسی سر بار شوم. نمی خواهم کسی به جای من تو را پیدا کند. من می خواهم ایستاده بر پای خود تو را به دست آورم. می خواهم تو نصیب دویدن های بی پایانم باشی. خندیدی. گفتم چیزی بگو؟ برای رضای خدا بگو؟ خندیدی. گفتی همه این راه ها را با من برو تا در همه این راه ها با من باشی. انتهای یک راه مرا ندوی. همه راه ها را با من دویده باشی. در هیچ راهی بی من نبوده باشی. تا اگر زمین خوردی. من باشم که دستت را می گیرم. تا اگر زخم بر داشتی من باشم که زخمت را می بندم. تا اگر در راه ماندی. من باشم که تنهایی ات را پر می سازم. تا اگر شکستی. من باشم که شکستگی هایت را می بندم. تا همه راه را بی من نرفته باشی. تا در آغاز همه راه ها در میانه راه و در انتهای  راه به من رسیده باشی. خندیدی. من سرم پایین بود.  زدی به شانه ام برخیز . باید رفت.  وقت تنگ است.توشه ات اندک. راه زیادی پیش رو  داریم تا برسی به من.
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت9:23توسط بنده تو |
چه احساس خوشی دارد گل
دیشب خواب تو را دیدم .  آسمان سقف نداشت. همه جا آبی بود. یک نفر گفت ببین. از دستانت باغ روئیده است. یک نفر گفت ببین چه صدایی دارد نور. چه احساس خوشی دارد گل. یک نفر گفت بیا...
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت8:41توسط بنده تو |
کنار هر دیوار پنجره ای
مهربان

کودکی هایم را دوست دارم من. کودکی هایم نیست. گم شده است. کودکی ها کجاست؟کودکی هایم کهکشانی بود از نور. مهربانی داشت. شادی داشت. لبخند. پنجره داشت به باغ. چشم هایم  هر روز به سحر باز می شد. هر صبح تن خود را می شستم در احساس علف . چه حضوری داشت خدا. چه صفایی داشت غلت زدن در شبدر. گوش دادن به صدای مهتاب.دویدن در آب. زندگی راحت بود.قانون باغ روئیدن بود. قانون خدا عشق ورزیدن. ساده بودم من. خانه ای داشتم. بی سقف. بی دیوار.خانه ام هر صبح می لرزید. هر ظهر عرق می ریخت. هر شب خواب می دید. همه خوبی ها در ان جا می شد. کلبه ای بود کوچک. مهربانی نور به دست همه جا می گشت. وسط روز آفتاب می کاشت. وسط شب مهتاب. کنار هر دیوار پنجره ای می کاشت  . کنار هر پنجره گلدان. در گلدان گل . کودکی هایم خدایی داشت که کارش ساختن باران بود.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت1:52توسط بنده تو |
دانه ای کوچک بودم
مهربان من

دانه ای  کوچک بودم

در خاک  نشاندی ام

آفتاب سراغ دریا رفت

مشتی ابر با خودش آورد

بر زمین بارید

دانه دانه

خاک را بیدار کرد

باران پای می کوبید

من ان زیر ترانه می خواندم

تو برایم می خواندی از باغ های جاوید    

من هر روز شکفتن را  آرزو می کردم

نگاهت  نوری از  امید  در من افروخت

لبخندت زمین را گرم کرد

من روئیدم

در خنکای نسیم هستی بخش ات

من تو را پیمودم

آرزوهای گمشده ام را در گلبرگهایم نهفتم

تا بیایی و آن بالا

بالای آرزوهایم بنشینی! 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت0:38توسط بنده تو |
برق شادی بود که در چشم بابا موج می زد
مهربان

چه می شد بزرگ نمی شدیم. در همان کودکی خود می ماندیم. با یک لقمه نان سیر می شدیم. با یک جرعه آب سیراب. زانوی مادر بالش پرنیان مان بود.  در همان کودکی خانه ای می ساختیم. و در ان می ماندیم. طول عمر هر چیز شبنم بود.شب تابی خورشید. شبنمی دریا بود. کاش می شد کوچک ماند. کوچک بود. کاش می شد باز هم خواب می دیدیم. مادرم می گفت خدا همه مهربانی هاست. من فهمیدم که  مهربانی خانه ای دارد در باغچه خانه ما. آن جا گل بود. ریحان بود. شاهی بود. اب بود. صدای مهربان مادر بود. لبخند بود. برق شادی بود که در چشم بابا موج می زد. بوی نان داغ. عطر خوش آفتاب عصر. سفره نان و پنیر و سبزی. چای عصرانه.بابا مثنوی می خواند. مادر چای می ریخت. من هنوز غلت می زدم در رویا.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت22:32توسط بنده تو |
احساس دوگانه ای دارم

ای نور دیده، ای روشنائی قلب، ای همواره در اوج، ای ماه شب افروز دل شب زده ام، ای بی غروب، ای بی کرانه. به چه مانند کنم تو را که من از ستایش تو سخت معذورم، چگونه تو را بستایم که برابرت واژه ها کم می اورند. مرا ببخش به خاطر خامی ستایش ها و کالی تعریف و نادانی ام در تمجید هایم.  مرا ببخش به خاطر قامت کوتاه دعاهایم ،  به خاطر لحن نپخته نامه هایم. وقتی از تو می گویم بیش از انکه تو را بنگارم، کوچکی خودم را فریاد می زنم. وقتی خودم را برابرت می گذارم، احساس دوگانه ای دارم. وقتی تو را می بینم پر از شور می شوم، پر از خواهش...پر ازخواستن، پر از طلب، پر از حس هماغوشی، پر می شوم از تو، انگار قبلم بزرگ تر می شود، باز می شود ، پر می شود از حضور تو.اما ناگاه  نگاهم که به خودم می افتد، خالی می شوم، جمع می شوم، تا می شوم.  قلبم می گیرد، دلم می خواهد سرم را به زیر بیندازم و بروم. دلم می خواهد وقتی با تو حرف می زنم دستم را روی چشمانم بگیرم.  اب می شوم، از شرم. نگاه مهربان و بخشنده ات سنگینی می کند بر تنم. روحم را خمیده می کند. جز اشک چیزی ندارم این لحظه ها در پیشگاهت . چگونه مرا تاب می اوری، این همه بی تابی را؟ این همه نیستی را برابر هستی بیکرانه ات!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت16:7توسط بنده تو |
مهربانی ات مرا آشفته می کند
مهربان من!

چقدر نزدیکی! چقدر دور! چرا تو از بی نهایت آشکار پنهانی. چرا از بی نهایت پنهان چنین آشکار!چرا آغاز هر چیزی! چرا پایان هر راه! چرا تو را می توان یافت! نمی توان دریافت!

مهربان من!

از دور به یقین می رسم تو را. چونان که از دور ابر را می توان باور کرد با دستانی پر. از نزدیک حیرت زده می شوم تو را .چونان که خیال نرم  مه را به آغوش می کشد با دستانی تهی. دور که ایستاده ای  خمیده می شوم. بس که سترگی. وقتی نزدیکی دلم نرم می شود. بس که چون جویبار در بند بند این خشت خام می دوی! هیبت ات محکم می کند مرا . استوار می شوم. می ایستم. قد می کشم. چون پیچکی در باور درخت سرو. مهربانی ات آشفته می کند مرا . پریشان می شوم. چون برگی خزان زده در چرخش بادهای پائیزی!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت12:9توسط بنده تو |
ساده راحت یا دشوار سخت؟
مهربان من

راههای رسیدن به تو بسیار است.

راه های ساده راحت. راه های دشوار سخت. راه هایی که از تو به تو می رسم. راهایی که دیگران پیش رویم می گذارند. راه های تو ساده اند. راه های تو هموارند و شیرین. راه های دیگران هراس انگیزند و هولناک. با تو احساس می کنم همه چیز رو به راه است. با تو بی تکلف رسم های شاهانه می توان نشست و برخاست. با تو واژه ها مجبور نیستند راه دشوار چگونه سخن گفتن را عبور کنند. اما وقتی همراه دیگران به تو عزیمت می کنم.  همواره مراقبم که چگونه قدم بر دارم. کجا بنشینم. چطور واژه هایم را ادب کنم تا مباد که گستاخی کنند. می ترسم.

مهربان من

تو کدامیکی؟

ساده راحت یا دشوار سخت؟ من که فکر می کنم تو ساده ای. تو را راحت می توان پیمود. تو را راحت می توان چنگ زد. به دست آورد. دید. کنارت نشست. شب را صبح کرد . صبح را شب. اما به من       می گویند تو از سر ادب هیچ نمی گویی. می گویند باید مراقب احساس های رام نشده و نا آرام خویش باشم. می گویند باید دورتر از تو بایستم و مثل شاهان تو را بخوانم. می گویند تو بزرگی و ما کوچک. ما نمی توانیم کنار هم باشیم. تو آن بالا. ما این پایین. تو ایستاده. ما خمیده و افتاده.

مهربان من

من کنارتو حس خوبی دارم.

خوبترین احساس ها مال من است وقتی تو را حس می کنم. من کنار تو دست و پایم را گم می کنم. خودم را گم می کنم. بزرگی و نشانه هایم را گم می کنم. کودک می شوم. بی دست و پا می شوم. من کنار تو خودم را رها می کنم. از همه چیز آزاد می شوم. من کنار تو حس غریبی دارم. می لرزم. اما هرگز نمی ترسم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت9:39توسط بنده تو |
زمین تو را کم دارد. نمی آیی؟
مهربان من

آنقدر حرف دارم  که نمی گویم. آنقدر درد که نمی نالم. آنقدر زخم که به روی خود نمی آورم. انقدر گریه دارم که نمی بارم. آنقدر ناگفته ها که ناگفته می گذارم. انقدر تو را روی زمین کم دارم  که نمی دانم. انقدر جای تو خالی است که خدا می داند.

مهربان من

آنقدر نامهربانی هست که خدا می داند. آنقدر بغض های فرو خورده دارم که خدا می داند. آنقدر چشم هایم خونبار است که خدا می داند. آنقدر دلم غمگین است که خدا می داند. انقدر جاده ها زخمی است که خدا می داند. آنقدر زمین تو را کم دارد که خدا می داند. آنقدر جای تو خالی است که نمی دانم.

مهربان من

آنقدر دلتنگم . آنقدر کم آورده ام . آنقدر آنقدر ها دارم که تو می دانی.

مهربان من

زمین تو را کم دارد. نمی آیی؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت15:30توسط بنده تو |
نمی توانم سرم را چنین آرام و رام زیر بیندازم و بگویم چشم
خدای مهربان

تنها تویی که می توانم با او بی دغدغه و ترس و تنبیه سخن بگویم. اعتراض کنم. مقابلت بایستم و بگویم نه. نمی فهممت. نمی خواهم. نمی توانم سرم را چنین آرام و رام زیر بیندازم و بگویم چشم. هر چه تو می فرمایی. هر چه تو می خواهی.تنها تویی که می فهمی که من حتی اعتراضم باور آوردن به توست. تو مرجع همه احساس های منی. تو مبنای اعتماد منی به بودنم. به خواستن و نخواستن هایم. من انسانم. انتخاب تو. همانم که بالاتر از همه نشاندیم. می خواهم صریح بگویم. تو خداوندی. بزرگ. کسی به تو نمی ماند. کسی همتراز تو نیست. تو قدرت بی منازع همه آفرینشی. تو بی مرزی. بی نهایت. بی پایان. در دانستن. در توانایی. در همه چیز. تو همان را که می خواهی می شود.خواستی من باشم. شدم. آدمی بر زمین. از جنس خاک. با توانستن های بسیار. با خواستن های بی شمار.مرا مثل خودت آفریدی که انتخاب کنم. که بخواهم. که بتوانم نخواهم. که بایستم و بگویم نه. حتی تو را. حالا چرا می آزاریم. به ترس. چرا مرا پر می سازی از هراس  به اتشی که می دانی توانم نیست. به خواهشی و تمنای باغ و بوستان و گل.  چرا  قصه ات اغشته به آتش است؟ چرا چنین حقیرانه مرا به باغ و بوستان و جوی آب آلوده کرده ای؟ مگر چه می شد این داستان دو سو داشته باشد که یک سمت آن تو باشی و جذبه های روحانی پر شکوهت و سمت دیگر دورشدن تا گم شدن در تاریکی بی تو بودن. هر گاه می خواهم به این انتخاب بیندیشم. به ترس و هراس از اتش آلوده می شوم. باغ و بوستان و نشستن کنار جوی آب فریبم می دهد. من نمی فهمم چرا خودت را ادامه  آب و اتش قرار داده ای؟ حیف ان وجود نازنین نیست که کسی تو را برای دور شدن از ان و نزدیک شدن به این بخواهد؟ نمی شد داستان را تدبیری دیگر می کردی؟ بهتر نبود دامنت را به  بهانه های کودکانه ما نمی آلودی؟ بهتر نبود داستان تو دو سو داشت. کسانی که آویخته به گناه از تو دور می شوند و انان که با نگاه به تو مدام به تو نزدیک می شوند! من نمی توانم بی این دغدغه ها و اسوده از این اشوب به تو بیندیشم. این مرا آزار می دهد. من می خواهم انتخابم الوده به این بهانه ها نباشد.من می خواهم تو را بالاتر از این احساس ها انتخاب کنم.بی هراس و هوس. اما باور کن نمی شود.من نمی دانم چگونه می توانم تو را انتخاب کنم که در ان تنها تو بهانه انتخاب کردنم باشی!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت10:49توسط بنده تو |
من مانده ام در این انتخاب تلخ
مهربانم

می خواهم با تو سخن بگویم. ساده بگویم. من در دو راهی حیرت و تردید می مانم. که تو چه می خواهی از من؟ از ما؟عشقی که مرا به تو می رساند مرا تنها می کند. ازدحام آدمها تنهاتر.کنارهم که هستیم بیگانه تر از همیشه می شویم. سهم من از زندگی زخم هایی است که التیام نمی یابند. دردهایی در من نشسته اند که آرامم نیست. اندوهی که ساحلی برایش نمی یابم. نگاه من دیوار به دیوار گناه زندگی می کند. ایمان من سایه به سایه بی خیالی به خواب می رود. من تو را می خواهم. تو مردم را. مردم بی خیالی را. من مانده ام در این انتخاب تلخ. این خواستن های ناخواسته ام. احساسم درد می کند. نگاهم گرفتار است. دلم گذرگاه سایه های شوم گشته است. آنچه مرا آرام می کند به خوابم می برد. انچه هشیارم می کند مرا دورتر از تو قرار می دهد. گناه من بیشتر نشان از تو دارد تا ایمان من. من در ایمانم به لغزیدن نزدیکترم و در گناه هایم  حس خدا در من زنده تر از همیشه قد می کشد.من مانده ام که چه می خواهی از من؟ تردیدهایم را؟ حیرتم را؟انتخابم را؟ انتخاب کردن را؟ من ناتوانم. کم اورده ام. من در دو راهی ها جا مانده ام!من تو را کم دارم. من تو را کم آورده ام.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت0:52توسط بنده تو |
دلم بی قرار است و آرام
مهربانم !

دلم مدام پر می کشد به سمت باران. به سوی گل.دلم بی قرار است و آرام.پاهایم مدام می کشدم به سمت باغ. به سوی پنجره های نور. دلم می خواهد کتاب بخوانم. دوست دارم برای تو بخوانم. تو را بخوانم. هر کتاب بهانه ای است به سمت تو. فکر می کنم دارم عاشق می شوم. حالی دارم خوش. انگار حال و هوای دیگری دارد احساس های من. آدمها مهربان تر از  همیشه اند. گل ها زیباتر. صبح ها روشنتر. سیاهی یکدست شب موی شانه کرده تو را به یاد می آورد. احساس می کنم بالاتر از فرشته ها ایستاده ام کنار تو. من به یاری این حس عاشقانه نزدیکتر از همیشه ام به تو.

مهربانم!

حسی است در دلم که می خواهد هزار بار بگوید دوستت دارم. و باز هنوز هزار بار دیگر در راه است. مثل تشنه ای که با هزار جرعه هنوز تشنه تر از همیشه است. دوستت دارم ای جان. ای مهربان. ای همواره. ای همیشه. ای هست. ای هستی من. دوستت دارم.بجز حس بی بهانه این وقت ها دستاویزی ندارم به تو. میان ما حایلی نیست. احساس می کنم در هم فرو رفته ایم. به سمت یک بودن میل کرده ایم. مثل قطره ای که دارد غرق می شود در رود. در دریا. در اقیانوس. مثل قطره ای که دیگر نیست. محو است. ذوب شده است در احساس های خویش. 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت9:59توسط بنده تو |
مثل شبو همه جاست
دوستی دارم  من مثل شب بوها همه جا می توان او را یافت. مثل شب تابی است. می درخشد در شب. وقتی نور نیست. دوستی دارم که هزار نام دارد. به هرنام که صدایش بزنی او اینجاست. بی صدا. در کنارت هست. سر راهت نه. خستگی کارش نیست. همه چیز دارد. کار و بارش عالی است. وضع مالی توپ است. وسعت احساسش سیراب می کند ما را. خنده از صورت او پنهان نیست. دلی دارد به بزرگی خدا.   همه راه ها. همه زیبایی ها.  همه شادی ها. همه احساس ها. همه  دوستی ها. همه چیز مال اوست. دوستی دارم من مثل باغی است پر گل.مثل دشتی است وسیع. مثل جنگل پر بار. آسمان آبی است.  دوستی دارم جیب هایش همه نور. دست هایش همه راه . اخلاقش همه ماه . مهربان است. به علفزاری وسیع می ماند که تو در ان می دوی. به شتاب توفان. اما به پایان علفزار نخواهی رسید. دشتی دارد سبز. حالی دارد خوش. دست هایش باز . همه جا با توست. خواب در کارش نیست.  پیشه اش نقاشی است. با کمی عطر ، بهار می سازد. با کمی آب ،خزان. با کمی رنگ سفید، چه زمستان. با کمی نور ،چه تابستانی.  با کمی خاک ،آدم. با کمی شور ، خورشید. با کمی رنگ سیاه، شب. با کمی احساس ، چه درختها که از دوستی می سازد . دوستی دارم من  مثل کوه بلند. مثل آفتاب روشن. مثل هواست. ریه هایم را من هر روز از او پر می سازم. دوستی دارم من که مرا می فهمد. مثل آب است روان. دست هایم را من در وسعت آبی او می شویم.  چشمانم را. احساسم را. روحم را. دوستی دارم من زلال. مثل بلور. روبرویت ایستاده است. مانع دید تو نیست. همه جایت جاری است. دست و پاگیرت نیست. شیشه ای شفاف است . پنجره ای رو به باغ. دوستی دارم من مثل کتاب. می خوانم . هر روز ورقی از او را. داناست. نکته دان. زیبا. کلمات در دستانش نرم. واژه هایش بلند. کلماتش رود است. کلماتش دریاست . واژه هایش نور است. وقتی می گوید از نفسش باغ می روید. وقتی می بیند جنگل سبز پیش چشمان همه می شورد. وقتی می گوید همه جا روشن. همه جا افتاب. همه جا سبز. همه جا عشق می روید. دوستی دارم من سرو . کهکشانی است وسیع. دوستی دارم من  لهجه ها را ، لحن ها ، آواها ، همه را می داند. دوستی دارم من به زبانی ساده سخن می گوید. به زبانی ساده می فهمد. به زبانی ساده می فهماند. دوستی دارم من  لب جو را می فهمد. کودکان را می فهمد. کوچک ها را می فهمد. همه جا هست. مهربان است. زیباست. آئینه است. که تو را تنها به خودت رونمایی می کند. دوستی دارم من تو را می بیند.دوستی دارم من کارهایت را ندیده می گیرد. دوستی دارم من همه جا هست.  دوستی دارم من مثل او هیچ جا نیست.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت18:18توسط بنده تو |
مرا اندوه نمی شناسد
سلام مهربان من

دارم به راهی دور می روم. دور. امواج اندوه به سمت احساس های بارانی من هجوم آورده اند.ابرها مقابل آفتاب ایستاده اند. سایه ها گستاخ در همه کوچه ها رخنه کرده اند.روز های من حوضچه های کم ابی هستند در کویر بی کران شب. باید بروم.از خویش. به سمت آب های سپید. به سرزمین های آن سوی رود. به جایی تا بتوانم خویش را بخوانم.دوباره. خودم را تا می کنم . می گذارم روی تاقچه کنار آئینه. به خودم می گویم نمی برم تو را. تو مثل غبار مرا تار می کنی. تنم را بیدار می کنم. چشمانم را در حوضچه آفتاب می شویم.پاهایم راه می افتند. دارم می روم. به دورها دارم می روم. به ان سوی رود. تنم را به جریان آب های سرد می سپارم. راه می افتم. دست هایم را در دست های باد محکم می فشارم. بی فاصله با زمین. بی فاصله با راه. بی فاصله با صبح. دارم به راهی دور می روم. راهی نا آشنا. راهی بی نشان.امواج اندوه رها نمی کنند مرا. مرا می فشارند در خویش. رهایم نمی کنند.من برای امدن به تو بسیار دور می شوم از خویش. دارم به راهی دور می روم. دورترین راه از خویش. دلتنگم. غریبی و تنهایی رهایم نمی کنند. اما من رها کرده ام همه چیزم را. جا گذاشته ام همه را. دارم می روم. بی کوله ای. بی توشه.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت1:38توسط بنده تو |